این رو باید خیلی وقت قبل می نوشتم .همون یک شنبه ای که صبح رفتم و به هیچ کس نگفتم کجا میرم .چون می خواستم بیام پیش تو.نه اون طور که همه میومدن. من یهترین لباسهامو پوشیده بودم. زیر روسری موهای طلاییمو روی شونه هام رها کرده بودم.به جای کفشای سفید کتونی همیشگی صندل های پاشنه بلند مشکی پوشیدم اون روسری زنگاری که انعکاس رنگش می افتاد توی چشمهام و آرایش که تازگی ها دیگه مهارت سابق رو ندارم و یادم نیست لبهایم چطور رنگ دانه های خیس و شفاف انار می شد و در انحنای خطوط سیاه دور چشمانم دو ماهی رنگین کمانی، بی تاب ، نفس نفس می زدند.
باید ببخشی . یوسف نیست و من از آینه قهر کرده ام. مرا به شکل همون دختر کوچولویی بپذیر که دستانت تارهای موج دار موهایش را در هم گیر می انداخت. وسر زانوهایش ازبرخورد با تسمه ی دچرخه ی فرسوده اش و بازوهایش از نیشگونهای خشمگین مادرش کبود می شد. من رو همونطور آشفته و کولی ، شبیه خودم ببین.
تنها که نمیشد بیام . اونجا امن نبود. می دونی تو مردی و شاید دیگه به یادت نیاد که در این دنیا در دل هر امنیتی جنینی از نا امنی نفس میکشه که هر آن انتظار تولدش میره. من ناچار شدم میترا و خوکچه رو با خودم بیارم.
تو باید این رو بدونی که مردن اونقدرها هم بد نیست و حداقلش اینه که تو پس از مرگ هرگز مجبور نیستی از یک خوکچه متعفن خواهش کنی کاری برات انجام بده. اونجاها پرنده پر نمی زد. جز چند تا گورکن خسته و کوفته که زیر سایه ی درختان بید مجنون خوابیده بودند کس دیگه ای به چشم نمی خورد.
پیدا کردن خونه ی تو کار خیلی سختی نیست . میدونم همیشه دم در به استقبالم میای و من با شامه ی قوی ام که بوی تو رو از دفترچه خاطراتم صفحه ی عطرهای آشنا قرض گرفته بود پیدایت کردم.
و فکر کردم تو چقدر بین این همه سنگها و صورت های غریبه دلتنگی میکنی. هرچند تو توی بهشتی و اونجا برای پیدا کردن دوست مجبور نیستی منتظر شانس و اتفاق باشی تازه خدا هم هست و چی بهتر از این.
راستش رو بخوای ترسیدم نکنه آرامش تو رو با یاد آوری روزهای فراموش شده به هم بزنم. می دونستی اومدم حرف بزنم و این یعنی بنشینم به تصویر حک شده ی تو بر روی سنگ خیره بشم و تو همه چیز رو بفهمی.
نمی دونستی من منتظر کسی هستم. بله همه این راه رو اومده بودم که اومدن اون رو با چشمهای خودم ببینم. همه این سالها خوش خیالانه این روز رو به دیدنت نمی اومدم که با هم تنهاتون گذاشته باشم و تو مثل من اینقدرساکت و خوشتن دار بودی و آبرو داری کردی که من نفهمیدم شاید اون هرگز نیومده باشه. می بینی ما کمی شبیه همیم. هردومون همیشه منتظریم و شاید هم کمی احمق . قبرت پر از خاک و رد پاهای گلی خشک شده بود. من میدونم تو همه این زیر پا افتادن ها رو به امید خاک پای مریم به جون می خریدی وگرنه خیلی قبل ترها این یک وجب جا رو ول میکردی و می رفتی.
اوه! نمی خواستم اسمش رو بیارم. منو ببخش. اخم نکن ! من میدونم اون برای همه مریمه و برای تو گل مریمت.
یادم افتاد یکبار صبح زود توی اتاقم خواب بودم و با صدای تو بیدار شدم که توی راهرو ایستاده بودی و اونو صدا میزدی . گفتی مریم! و این مریم اصلا شبیه هیچ مریمی نبود که از دهن دیگران شنیده میشد. اینقدر مهربون و شیدا بود که من خواب و بی خبر رو از جا تکون داد. و چند ماه بعد تو مردی ومریم رفت. اتاقت خالی موند و کسی دیگه دلش رو نداشت از پله های طبقه ی سوم بالا بره و راهرو خالی شد از عبور غریبه ها و من اما هنوز گاهی با مریم گفتنهای عاشقانه ی تو از خواب می پریدم.
آفتاب با منتهای توانش داغ و ثابت قدم میتابید . بمیرم! گرمت شد؟ بطری آب رو روی قبرت خالی کردم و با دست هام تن سنگی تو رو شستم. همونطور که وقتی کوچیک بودی مامان می شستت و دیدمت که دستای منو گذاشتی روی گونه هات و خواب میبینی که اونجا دنیاست و تو هنوز زنده ای.
دیوونه اینجا هیچ خبری نیست! باور کن . نبین که مثل یک عنکبوت هر روز صبح تا شب تار می تنم که بلکه خوشبختی رو به دام بندازم. نبین که بلاخره تصمیم گرفتم و برنامه ریختم . نبین که جون می کنم تا تا شرایط بهتر بشه. نبین که هرچیزی رو که مانعم بشه زیر پا له میکم . نبین که من زندگی می کنم. ته دلم همیشه کسی در آرزوی مرگ روزی صدبار به دنیا میاد و نمیمیره. می دونی چاره ی دیگه ای نبود . من باید زندگی افتخار آمیزی داشته باشم تا اونطوری که دلم میخواد بمیرم . و هیچ کس هم که نفهمه تو خوب می فهمی من جز این آرزوی دیگه ای ندارم. آه ! آیا هرگز رها خواهم شد؟
تو میدونی . چون تو مردی و با چشم های قلبت به من نگاه می کنی. تو میدونی در این دنیا هیچ آرامشی برای روح من متصور نیست. من سر به هرتاقی بکوبم ، سر کش تر دنبال تاق بلند تری می گردم.
میدونی من هنوز اینجا نشستم و اون نیو مده. یک ساعت دیگه میشه 8 ساعت که من اینجام و خبری از اون نیست. راستی یادته چقدر زیبا بود؟ قد بلند. خیلی بلند تر از اون که ما بودیم. با پوست پلاتینی رنگ که نور را از خودش عبور میداد. انگشتان ظریف و کشیده اش رو خاطرت هست؟ چند بار روی لب هایت گذاشته بودی و بوسیده بودیشان؟ و من می دونم حالا اینقدر برایت دور و دست نیافتنیه که همه وجودت فریاد میزنه کاش بودو به صورتت چنگ می انداخت و زخم میزد اما بود. من تو رو خیلی خوب می فهمم. هر دوی ما از دامن عاشقانه کسی به امان خدا رها شدیم. و خاطره ی پرواز ...آه! این دردیست که همیشه دل ما رو خواهد سوزاند.
چرا منتظرش موندی؟ چرا نمیشه دیگه نخواهیش؟ چرا عاشقش بودی؟ مثل من؟ آفتاب آمد دلیل آفتاب؟
اون نمیاد. تو نمی دونی مگه؟ بگذار باهات بی رحم باشم . دو ساعت دیگه ساعت 12 شبه و اون به جای اینکه اینجا و کنار تو باشه در آغوش همسر جدیدش خواهد بود. اون طرح دل انگیز اندام . اون بر آمدگی ها و فرو رفتگی های سحر انگیز که روح تو رو به عرش میبرد جسم شوهرش رو به تختخواب خواهد کشوند. باور کن طفلک بی نوا ! تو مردی و مریم رفته!
بیا بغلم! من تو رو میفهمم. تو هم منو میفهمی . تو هم تارهای نامریی دلبستگی رو که به هر بهانه در سراسر وجودت به لرزش در میان و تو رو از نفس می اندازن می شناسی.تو میفهمی چرا ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا یادش همیشه در دلت زنده باشه...حتی اگه اون رفته باشه... حتی اگه تو مرده باشی.
آروم باش! به من نگاه کن...من پشیمون نیستم . اگه باز به گذشته برگردم باز برف دونه ی یوسف خواهم بود. حتی اگه هربار اون عاقبت بی رحمانه تری برام رقم بزنه. سرم فدای دلم ...
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد
آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد
امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا
صیدی که از کمندت ازاد رفته باشد
از آه دردناکی سازم خبر دلت را
وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد
رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت
با صد امیدواری ناشاد رفته باشد
شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی
گر مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد
پر شور از حزین است امروز کوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد
http://www.domahal.com/g.htm?id=32501